ستون اشعار(590)

 

har kima2

هیئت کجا برویم

             

final-like

small heyat2

etelaat

صفحه اختصاصی هیئت سینه زنان عجم مارالان تبریز

صفحه اختصاصی هیئت سینه زنان عجم مارالان تبریز


 

ajam maralan 

 

کتابخانه

ردیف نام کتاب نویسنده فرمت دانلود
1  b pdf s  download-bottom ( 26)
 2  b pdf s  download-bottom ( 26)
 3  b pdf s
 4  b pdf s
 5  b pdf s
 6  b pdf s
 7  b pdf s
 8  b pdf s
 9  b pdf s
 10  b pdf s
 11  b pdf s
 12  b pdf s
 13  b pdf s
14  b pdf s
 15  b pdf s

شهید مهدی باکری

خواهرش بهش گفته بود «آخه دختر رو که تا حالا قیافه ش رو ندیده ای ، چه جوری می خوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود « اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه !»

 

از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارید مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه . این هم که چه جور اسلحه ای باشد، برایم فرقی نداشت. پرسید « نظرتون راجع به مهریه چیه ؟» گفتم « هرچی شما بگین.» گفت « یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چه طوره؟» گفتم « قبول.» هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش را گفته بود. قبلا به دوست هایش گفت بود« دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشد.»

 

روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد.» مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه . فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.

 

 هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم بهم گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی . همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.

زیر مجموعه ها

آمارسایت

391744
امروز590
دیروز524
این هفته3493
این ماه 18509
تمامی روزها391744
بزرگترین بانک اشعار ترکی و فارسی